او هميشه آرزو داشت اوريانا فالاچى شود    

ادامه گفت‌وگو با فرانه بهاری مدیر مجله دانستنیها را بخوانید. اصل مطلب هم اینجاست.

در سال‌هاى انتشار مجله چه بسيار سال‌ها كه گزارش‌هاى شيرين و با محتوا مى نوشته و چه ايام به كامش بوده. براى اولين
 بار يك تيم خبرنگارى تحقيق تشكيل مى‌دهد تا گزارش‌هاى زيبا دل كوير و اعماق جنگل براى مجله‌اش تهيه كنند و شادتر
بوده اينكه از دوره‌هاى مجلات او در دانشگاه‌ها به عنوان مرجع استفاده مى‌شد. فرانه جوهر خود را نشان داده بود و تا سال
پنهان كه طرف خوشبختى و كامرانى سكه روزنامه‌نگارى براى او مى‌نشست و چه زود مى‌رسد ساليانى كه تلخى آن چنان
نشسته‌اش حكايت از كردن آن پشت بهاريه و آواز پرستو و شكوفه ممكن نبوده و چه بسا هم در تنهايى خود چشمان به اشك
۱۳۶۵دل نگرانى‌هايش بابت مجله بوده.
« تا سال ۱۳۶۵مشكل مادى نداشتم كاغذ يك نرخ داشت و وسيله كار بود ولى با بمباران هفت تپه در جنگ وضع كاغذ
خراب شد و مجبور شدم وارد بازار آزاد شوم و گرفتارى‌هاى من همانجا شروع شد. مى‌توانستم تعطيلش كنم و بروم خانه
بنشينم ولى مى‌خواستم در شرايط سخت هم خودم را آزمايش كنم و قرض كردن‌ها شروع شد. به زمين و زمان بدهكار شدم.
  كيفيت مجله نزول كرد سال به سال دريغ از پارسال. مجله چهار رنگ تبديل به دو رنگ و تك رنگ شد. هى تلاش كردم
ولى بيشتر آلوده شدم. بدهى از بانك‌ها شروع مى‌شد و در گذر از سازمان‌هاى ديگر مربوط به افراد فاميل و دوست و آشنا
مى‌رسيد. طلبكاران زياد شده بودند تمام خانه و زندگى‌ام از دست رفت. پدرم هر چه در دست داشت بابت بدهى‌هايم داد.
ديگر بيچاره مادرم خانه ارث پدرى‌اش را برايم فروخت. همه چيز نامرتب بود ولى تيراژ هم بد نبود در آن وضع بحرانى
۸۰هزار تا تيراژ داشتم و در اواخر دهه۷۰ بين سال‌هاى ۷۷ و ۷۸نتوانستم و تعطيلش كردم .»
فرانه بهزادى در سال ۵۸دانستنيها را با عشق شروع كرد و هرگز فكر نمى‌كرد تاوان اين عشق را بيست سال بعد پس
خواهد داد. مجله تعطيل شده بود تمام دار و ندارش را سر اين عشق و فرزند عزيزش گذاشته و حالا جاى زندگى نداشت و
مجبور شده بود با بچه‌هايش به خانه پدرى برگردد. شاگرد اول تمام دوران تحصيل كه به همه ثابت كرده بود كه جربزه
كارهاى مردانه را هم دارد حالا با دلى شكسته و چشمانى اشك آلود به خانه پدرى، همانجا پشت آن نرده‌هاى ايران برگشته
بود كه روزگارى از همانجا دزدكى جلسات روزنامه‌نگاران قديم همكار پدر را ديد مى‌زد و گوش جان به حرف‌هايشان
مى‌سپرد تا در آينده سرلوحه كارهايش قرار دهد ولى از بدهكارى و هزينه چيزى نشنيده بود. كدام آدمى در جمع اعلام
بدهى مى‌كند. اگرچه همواره قرض و قوله پدر را ديده بود و گوشش پربود از تهديد و كنايه‌هاى طلبكاران كه به خانه زنگ
مى‌زدند و حتى در جواب مدرك تحصيلى پدرش به معلم گفته بود پدرم دكتراى قرض دارد و حالا هم خودش كه روزى
دنبال دكتراى ادبيات تطبيقى بركلى بود دكتراى قرض و بدهى گرفته بود و به جايى رسيده بود كه دلش نمى‌خواست فكر كند
او مى‌تواند برخلاف پدر باشد و هيچ وقت رنگ بدهى را نبيند ولى آنچه پدر در خشت ديده او در آينه نديده بود.
در يكى از روزهاى بهارى سال ۱۳۷۹نامه‌اى از وزارت ارشاد به او مى‌رسد كه اگر تا تير ماه همان سال مجله را منتشر
نكند براى هميشه لغو امتياز خواهد شد و اين يعنى تكميل تمام بدبختى‌ها و بدبيارى‌ها و جالب تر از همه از رو نرفتن او بود.
به تلاش و تكاپو مى‌افتد. پولى در بساط ندارد همه سرزنش‌اش مى‌كنند ول كن اين كار را، مگر عبرت نگرفتى ولى او
پوست كلفت‌تر از اين حرف‌ها بود آلوده شده و وسوسه انتشار مجدد در جانش افتاده و ولش نمى‌كرد. در يكى از روزها
طى ملاقاتى با چند نفر مطبوعاتى پيشنهاد شراكت و همكارى پيش مى‌آيد و براى او چه بهتر از اين كه دانستنيها از كما
بيرون مى‌آمد.
او فقط به مجله و تولد مجدد آن فكر مى‌كرد. اجاره محل دفتر هم خيلى وقت بود عقب افتاده و جزء بدهى‌ها بود. سريع
پيشنهاد را قبول مى‌كند و در تير ماه و مرداد ماه آن سال سه شماره دانستنيها با سبك و سياقى ديگر درمى‌آيد كه پدر با ديدن
آن شماره شادى او را باطل مى‌كند و خبر از توقيف مى‌دهد كه همان طور هم مى‌شود، آن سه شماره در دادگاه مطبوعات
براى او ۶ ماه حبس و ۲سال توقيف و عدم انتشار به ارمغان مى‌آورد و هيات منصفه دادگاه به خاطر حسن كار مطبوعاتى
آن شش ماه حبس را حذف و در كل به مدت ۳۰ماه محكوم به توقيف مجله مى‌شود. ديگر راحت شد حالا بايد مى‌رفت
سرجايش مى‌نشست ديگر وسوسه هم نمى‌توانست بر او غلبه كند. سرزنش‌ها بيشتر شده بود كه چرا به حرف ما گوش
نكردى، مگر نگفته بوديم ديگر ولش كن و او مغموم و باخته تحت فشار بود. به قول خودش «سه سال سخت و دشوار را
گذراندم تمام دار و ندارم از دست رفته و پاكباخته شده بودم. انگار مهر كلاهبردارى به پيشانى‌ام خورده بود در حالى كه
اينكاره نبودم بايد تحمل مى‌كردم كه كردم.»
• ۱۳۸۲تهران _ اسفند ماه
در اواخر همين سال گذشته كه سردى رو به پايان بود و بهار در راه، نويد داد كه دانستنيها با همان سبك و سياق باز هم
خواهد آمد و همين طور هم شد و همگان با ديدن شماره جديد آن دچار چه فلاش‌بك‌هاى نوستالژيكى شدند و خاطرات بود كه
از جلوى چشمان جوانان ديروز و پا به سن گذاشته‌هاى امروز رژه مى‌رفت. در جهانى كه از دهكده مك لوهان به مراتب
كوچك‌تر شده و باز هم در حال كوچك شدن است و انگار قصد دارد در يك ديسك كامپيوترى جا بگيرد و با يك دگمه فشردن
 به سرعت برق و باد همديگر را در دو گوشه جهان پيدا كنيم او وارد دفتر گرد و خاك گرفته تحريريه شد و تصميم گرفت
حاصل تجربيات اين ۲۶ساله را با انتشار مجله در اختيار اهالى مطبوعات قرار دهد. با صداى زنگ تلفن گوشى را
برداشت و خواننده‌اى قديمى از آن سوى خط پرسيد دفتر دانستنيها؟ اشك در گوشه چشمانش ذوق ذوق مى‌زد هنوز او را
فراموش نكرده‌اند. قرار بود روزى فالاچى ايران شود و اين فقط حالا يك حسرت بود و چه حسرتى بالاتر از بى‌دغدغه
بودن. خواست دوباره با همان سبك و سياق قديم شروع كند، دهكده مك لوهان و ماهواره و اينترنت را به رخش كشيدند حالا
ديگر هيچ كس حوصله دانستنيها را ندارد، ولى باز هم وسوسه كار خودش را كرد و او به حرفى گوش نكرد و دنبال كارش
را گرفت. نمى‌توانست حسرت‌هايش را به زبان بياورد از اول همين جور بار آمده بود كه بابت زن بودنش كم نياورد. همان
وقت‌هاى كودكى با توجه به اينكه از ميوه توت بدش مى‌آمد ولى از درخت آن بالا مى‌رفت تا ثابت كند كه چيزى از پسرها
كم ندارد. درست همان وقت‌ها كه پدربزرگ مادرى زياد خوشحال نبود كه نوه اولش دختر شده ولى حيف كه پدربزرگ
مرد و نماند ببيند كه نوه‌اش اولين زن مديرمسئول و روزنامه نگار ايران شده. دفتر را آب و جارو كرد با مختصر
سرمايه‌اى شماره اول را دست گرفت. بهاريه نوشت و رفت پشت شكوفه‌ها پنهان شد. ديگر حوصله بدبيارى و مشكلات را
نداشت مگر يك زن چقدر تحمل دارد. تازه داشت جا مى‌افتاد كه مشكل اجاره دفتر و اخطارهاى مالك شروع شد. به خودش
لرزيد ديگر حوصله شنيدن سرزنش‌هاى اين و آن را نداشت دنبال جا براى دفتر افتاد با مالك بابت بدهى‌ها به صحبت نشست
تا به طور اقساطى بدهد ولى نشد. اول تير ماه بود جرايد تهران نوشتند دفتر دانستنيها تخليه و اسباب و اثاثيه آن به وسط
خيابان ريخته شد. فرانه داشت شمع كيك تولد مجله‌اش را فوت مى‌كرد كه مالك ساختمان و دفتر با حكم تخليه وارد شد.
فرانه چشم‌هايش را بسته بود تا شمع فوت كند نديد كه بچه تازه پا گرفته‌اش را وسط خيابان پرت كردند. دوست نداشت
چشمانش را باز كند و اين صحنه را ببيند.
او ديگر تحمل نداشت. در رويا دخترك پشت نرده‌ها را مى‌ديد كه دزدكى به ميهمان‌هاى روزنامه‌نگار پدر نگاه مى‌كند. همه
سياه اين بدبختى‌ها از همان وقت شروع شد، همان موقع‌ها كه دختركى ۶ساله بود و دست در دست پدر به دفتر مجله سپيد و
  مى‌رفت و براى خودش يك مجله خيالى درست مى‌كرد مجله خيالى كه احتياج به آگهى و چاپخانه و نويسنده نداشت و
فضايى را اشغال نمى‌كرد و با همان خيال بچگى دانستنيها را چاپ كرده بود و چه بسا كه وقتى چشم باز كرد كلك را هم
نديد همه چيز وسط خيابان ايرانشهر پخش و پلا بود. پدر هم خيلى پير شده و نمى‌تواند از دخترش حمايت كند. هر دو وسط
گرماى خيابان روى اثاثيه نشسته اند و به آب روان جوى كنار پياده رو نگاه مى‌كنند. يكى ۵۰سال عمر در اين راه گذاشته و
گفت آن يكى ۲۶سال. عجب زود گذشت. فرانه ياد شعار دانستنيها تا بى‌نهايت افتاد، سر پا شد پدر پرسيد كجا مى‌روى؟ دختر
پدر دنبال يك چادر صحرايى كه همين جا علمش كنم و مجله‌ام را چاپ كنم. من مى‌خواهم جشن صدسالگى مجله‌ام را ببينم.
با چشمانى متعجب شايد داشت فكر مى كرد كه دختره هنوز از رو نرفته و شايد هم به او و اراده‌اش افتخار مى‌كرد. او
هميشه آرزو داشت اوريانا فالاچى شود.
- نظرات1 نظر )  لینک  شنبه، 28 مرداد، 1385گروه علمی- تحقيقاتی پديده دانش (   

من از خانم فرانه بهزادی تشکر می کنم و امیدوارم روزی در ایران آزاد مجله دانستنیها را
بخرم خانم فرانه بهزادی خدمتی که شما با چاپ کردن مجله دانستنیها و روشنفکر کردن
هموطنانتان کردید هنوز کسی نکرده